ای عشق چه آسان تو شکستم دادی
تحویل به روزگار پستم دادی
من طفل زمین خورده ی کوری بودم
کبریت خطر را تو به دستم دادی.
مرا از کفر و ایمان آفریدند
و سرشار از غم نان آفریدند
مصیبتنامه ی تلخ من اینست
مرا ناخوانده مهمان آفریدند
دور ازتو در آغوش خطر می خوابم
هر شب به هزار دردسر می خوابم
با شاید و اما و اگر دسپاچه
تا کله ی هر صبح مگر می خوابم؟
مر از حیرت و غم آفریدند
سرشکم پاک و نم نم آفریدند
رگ و خونم پر از گلواژه کردند
مرا از شعر و شبنم آفریدند.
تا عشق تو در پای دلم چادر زد
عقل کز کرد و نشست، هی غر زد
عقل تا دید که چشم از نمی اندازم
محکم به سر و صورت خود آجر زد.
وقتی که به این و آن لبش میخندد
راه نفسم را همه جا میبندد
انصاف که در مذهب او پیدا نیست
مهتاب به گور پدرش میخندد.
مهتاب قرار از من بی تاب در آورد
مهتاب دمار از دهن خواب در آورد
امنیت و اعصاب مرا پاک بهم زد
پیر و پدرم را همه ، مهتاب در آورد.
داغ است همیشه اخبار دمای بدنت
غوغاست سر و سینه و اندام و تنت
خوش رنگ و صدا و خوش بر و رویی تو
گل کاشته انگار خدا در دهنت.
خورشید نشان حاضر حضرت اوست
دریا و زمین گوشه ای از وسعت اوست
حالا همه در غیاب او غمگینند
قد قامت صد قیامت از قامت اوست.
غزل
نازی چشمان نازت را بنازم نازنین
گردش چشمان تو راز و نیازم نازنین
قبله و روی سجودم آن دو چشم ناز تو
جلوه ی برق نگاهت سوز و سازم نازنین
ناز من تو هدیه ای از آسمانی به زمین
حمد و شکر از درگه آن چاره سازم نازنین
شاعر پر شور و شور انگیز شبهایت منم
پس بر آنم تا برایت شعر سازم نازنین
«نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست»
رویش گلهای چشمت را بنازم نازنین